تبليغاتX
! من یک مادرم .... همین

! من یک مادرم .... همین


می توانم مادرش نباشم و مادری کنم برایش. می توانم او را ندیده باشم ولی حسش کرده باشم . می توانم چشمهای مهربانش را دیده باشم و اشکهایش را از گونه هایش سترده باشم . می توانم او را فرزندم خطاب کنم و او مرا مادر بخواند. می توانم شادی های کودکانه اش را با بندبند وجودم بخندم و بر غمهایش زار زار بگریم. می توانم نزاده باشمش ولی فرزندم بدانمش. می توانم همین حالا فرسنگها دور باشم از او ولی سرش را بر دامنم بگذارم و موهایش را نوازش کنم و دلش را تسلی بدهم. می توانم به او بگویم مادر غمت را به جان می خرد تا تو مثل همیشه بخندی. می توانم به او بگویم خنده هایم مال تو گریه هایت مال من . می توانم در غریبی خودم برای دل غمگینش لالایی بخوانم و آرامش کنم و وقتی کودکم خوابید پنهانی برای غصه هایش اشک بریزم.می توانم از همین جا بگویم فرزندم؛ پسرم؛ عزیزم؛ امیرنازنینم ؛ غمت دلم را پریشان کرده ولی تو را پریشان نمی خواهم. تو بخند که زندگی به ما بخندد . همه دوستت داریم .

+ نوشته شده در Sun 1 Jun 2008 6:12 AM توسط مادر |


لبخند زدی و آسمان آبی شد

شبهای قشنگ عشق مهتابی شد

پروانه پس از تولد زيبايت

تا اخر عمر غرق بی تابی شد

 

 

 

نرگسی جان میلادت مبارک

 

همراه با یک سبد بوسه و گل

 

+ نوشته شده در Sat 24 May 2008 10:10 AM توسط مادر |