|
! من یک مادرم .... همین
بسط رویا
بسط تفکر عمق نگاه ناگهان اتفاق افتاده بود و تحمل را ناپایدار می نمود هویت بافتش درشت تر شده بود
قصه را كه ميداني! قصه مرغان و كوه قاف را ، قصه رفتن و آن هفت وادي صعب را، قصه سيمرغ و آينه را ؟ قصه نيست ؛ حكايت تقدير است كه بر پيشانيام نوشتهاند . هزار سال است كه تقدير را تأخير ميكنم . اما چه كنم با هدهد ، هدهدي كه از عهد سليمان تا امروز هر بامداد صدايم ميزند ؛ و من همان گنجشك كوچك عذرخواهم كه هر روز بهانهاي ميآورد ، بهانههاي كوچك بيمقدار . تنم نازك است و بالهايم نحيف . من از راه سخت و سنگ و سنگلاخ ميترسم .من از گم شدن ، من از تشنگي ، من از تاريك و دور واهمه دارم . گفتي قرار است بالهايمان را توي حوض داغ خورشيد بشوييم ؟ گفتي كه اين تازه اول قصه است ؟ گفتي كه بعد نوبت معرفت است و توحيد ؟ گفتي كه حيرت ، بار درخت توحيد است ؟ گفتي بي نيازي ... ؟ گفتي كه فقر ... ؟ گفتي كه آخرش محو است و عدم ..... ؟ آي هدهد ! آي هدهد ! بايست ؛ نه ، من طاقتش را ندارم . بهار كه بيايد ديگر رفتهام . بهار ، بهانه رفتن است . حق با هدهد است كه ميگفت : رفتن زيباتر است ، ماندن شكوهي ندارد ؛ آن هم پشت اين سنگريزههاي طلب . گيرم كه ماندم و باز بالبال زدم ، توي خاك و خاطره ، توي گذشته و گل . گيرم كه بالم را هزار سال ديگر هم بسته نگه داشتم . بالهاي بسته اما طعم اوج را كي خواهد چشيد ؟ ميروم ، بايد رفت ؛ در خون تپيده و پرپر . سيمرغ ، مرغان را در خون تپيده دوستتر دارد . هدهد بود كه اين را به من گفت . راستي ، اگر ديگر نيامدم ، يعني كه آتش گرفتهام ؛ يعني كه شعلهورم ! يعني سوختم ؛ يعني خاكسترم را هم باد برده است . ميروم اما هر جا كه رسيدم ، پري به يادگار برايت خواهم گذاشت . ميدانم ، اين كمترين شرط جوانمردي است . بدرود ، رفيق روزهاي بيقراريام ! قرارمان اما در حوالي قاف ، پشت آشيانه سيمرغ ، آنجا كه جز بال و پر سوخته ، نشاني ندارد ....
سلام بعد از قریب یک سال آمدم که آپدیت کنم . دست و دلم به نوشتن نمی رود . نه که حرفی نباشد ، که هست . نه که چون کسی اینجا نمی آید ، چیزی نبوده که بیاید . از آن گذشته خوشحالم که در این یک سال اینجا هم غریب مانده ام ، مثل همه دنیا . پس چرا نمی توانم بنویسم ؟ شاید به این دلیل که همیشه شنونده بوده ام ، نه گوینده . شاید برای این که نمی خواهم دردهایم را قسمت کنم ، اگر چه شریک دردهای دیگران هستم . شاید برای این که من یک مادرم .... یک مادر ! چرا می گویند گرگ بیابان هم مادر نشود ؟! نمی دانم ..... نمی دانم در هر صورت زیاد هم بیکار نماندم .... حداقل آهنگ این صفحه ی متروکه را تغییر دادم .... بد نیست !
مادر عزیزم یک سال و نیم است که دیگر بین ما نیست تا برایمان بنویسد . حالا من برای شما می نویسم نا این خانه غبار بی کسی نگیرد ![]() من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نمی کرد و خاصیت عشق این است آرشيو وبلاگ |
|