تبليغاتX
! من یک مادرم .... همین
! من یک مادرم .... همین
بسط رویا

بسط تفکر

عمق نگاه

ناگهان اتفاق افتاده بود

و تحمل را ناپایدار می نمود

هویت بافتش درشت تر شده بود

 

Sun 20 Jan 2008 :: 4:5 PM ::  نويسنده : مادر

قصه‌ را كه‌ مي‌داني! قصه‌ مرغان‌ و كوه‌ قاف‌ را ، قصه‌ رفتن‌ و آن‌ هفت‌ وادي‌ صعب‌ را، قصه‌ سيمرغ‌ و آينه‌ را ؟ قصه‌ نيست ؛ حكايت‌ تقدير است‌ كه‌ بر پيشاني‌ام‌ نوشته‌اند . هزار سال‌ است‌ كه‌ تقدير را تأ‌خير مي‌كنم . اما چه‌ كنم‌ با هدهد ، هدهدي‌ كه‌ از عهد سليمان‌ تا امروز هر بامداد صدايم‌ مي‌زند ؛ و من‌ همان‌ گنجشك‌ كوچك‌ عذرخواهم‌ كه‌ هر روز بهانه‌اي‌ مي‌آورد ، بهانه‌هاي‌ كوچك‌ بيمقدار .

تنم‌ نازك‌ است‌ و بال‌هايم‌ نحيف . من‌ از راه‌ سخت‌ و سنگ‌ و سنگلاخ‌ مي‌ترسم .من‌ از گم‌ شدن ، من‌ از تشنگي ، من‌ از تاريك‌ و دور واهمه‌ دارم .

گفتي‌ قرار است‌ بال‌هايمان‌ را توي‌ حوض‌ داغ‌ خورشيد بشوييم ؟ گفتي‌ كه‌ اين‌ تازه‌ اول‌ قصه‌ است ؟ گفتي‌ كه‌ بعد نوبت‌ معرفت‌ است‌ و توحيد ؟ گفتي‌ كه‌ حيرت ، بار درخت‌ توحيد است ؟ گفتي‌ بي‌ نيازي ... ؟ گفتي‌ كه‌ فقر ... ؟ گفتي‌ كه‌ آخرش‌ محو است‌ و عدم ..... ؟

آي‌ هدهد ! آي‌ هدهد ! بايست ؛ نه ، من‌ طاقتش‌ را ندارم .

بهار كه‌ بيايد ديگر رفته‌ام . بهار ، بهانه‌ رفتن‌ است . حق‌ با هدهد است‌ كه‌ مي‌گفت : رفتن‌ زيباتر است ، ماندن‌ شكوهي‌ ندارد ؛ آن‌ هم‌ پشت‌ اين‌ سنگريزه‌هاي‌ طلب .

گيرم‌ كه‌ ماندم‌ و باز بال‌بال‌ زدم ، توي‌ خاك‌ و خاطره ، توي‌ گذشته‌ و گل . گيرم‌ كه‌ بالم‌ را هزار سال‌ ديگر هم‌ بسته‌ نگه‌ داشتم . بالهاي‌ بسته‌ اما طعم‌ اوج‌ را كي‌ خواهد چشيد ؟

مي‌روم ، بايد رفت ؛ در خون‌ تپيده‌ و پرپر . سيمرغ ، مرغان‌ را در خون‌ تپيده‌ دوست‌تر دارد . هدهد بود كه‌ اين‌ را به‌ من‌ گفت .

راستي ، اگر ديگر نيامدم ، يعني‌ كه‌ آتش‌ گرفته‌ام ؛ يعني‌ كه‌ شعله‌ورم ! يعني‌ سوختم ؛ يعني‌ خاكسترم‌ را هم‌ باد برده‌ است .

مي‌روم‌ اما هر جا كه‌ رسيدم ، پري‌ به‌ يادگار برايت‌ خواهم‌ گذاشت . مي‌دانم ، اين‌ كمترين‌ شرط‌ جوانمردي‌ است .

بدرود ، رفيق‌ روزهاي‌ بي‌قراري‌ام ! قرارمان‌ اما در حوالي‌ قاف ، پشت‌ آشيانه‌ سيمرغ ، آنجا كه‌ جز بال‌ و پر سوخته ، نشاني‌ ندارد ....

 

Sat 19 Jan 2008 :: 10:0 PM ::  نويسنده : مادر

سلام

بعد از قریب یک سال آمدم که آپدیت کنم . دست و دلم به نوشتن نمی رود . نه که حرفی نباشد ، که هست . نه که چون کسی اینجا نمی آید ، چیزی نبوده که بیاید . از آن گذشته خوشحالم که در این یک سال اینجا هم غریب مانده ام ، مثل همه دنیا .

پس چرا نمی توانم بنویسم ؟

شاید به این دلیل که همیشه شنونده بوده ام ، نه گوینده .

شاید برای این که نمی خواهم دردهایم را قسمت کنم ، اگر چه شریک دردهای دیگران هستم .

شاید برای این که من یک مادرم .... یک مادر !

چرا می گویند گرگ بیابان هم مادر نشود ؟!

نمی دانم ..... نمی دانم

در هر صورت زیاد هم بیکار نماندم .... حداقل آهنگ این صفحه ی متروکه را تغییر دادم .... بد نیست !

 

Fri 18 Jan 2008 :: 10:32 AM ::  نويسنده : مادر
مادر عزیزم یک سال و نیم است که دیگر بین ما نیست تا برایمان بنویسد . حالا من برای شما می نویسم نا این خانه غبار بی کسی نگیرد

من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم

بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است

و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نمی کرد

و خاصیت عشق این است