تبليغاتX
! من یک مادرم .... همین
! من یک مادرم .... همین

شاه ترکان سخن مدعیان می شنود / شرمی از مظلمه خون سیاووشش باد

همین !

Sun 17 Feb 2008 :: 9:33 PM ::  نويسنده : مادر

زنی با چتر می گذشت

نگاهش کردم

گریه کرده بود

باران می بارید ....... باران می بارید

 

Sat 9 Feb 2008 :: 3:34 AM ::  نويسنده : مادر
من شهر را خوب بلدم !
خیال می‌کنی دلم را ،
نابلد بایدها به شهر آورده‌ام وُ به کاهدان زده‌ام ؟
تو راستی راستی هنوز باورت می‌شود
که در خلوتِ خیابانِ این شهرِ ناشلوغ
که عطرِ عابرانش بوی بن بست می‌دهد
و هیچ نگاهی طعمِ دریا را به دهانم نمی‌ریزد ،
دلم را گم می‌کنم ؟


منی که دیوارهای این شهر را دریچه‌ام
پروانه‌هایش را مادر
و نمازِ سحرگاهِ هر روزم را
به زبانِ زمین پرواز می‌دهم


تو فکر می‌کنی هنوز
دلم را ناشتای نوازش
و نابلد بایدها به شهر کوچ داده‌ام وُ
راز بیقراری قاصدک‌ها را
حالیم نیست ؟


نه عزیز دلم !
من شهر را خوب بلدم
اما فقط می‌خواستم در کوله بار فردا و فرداهایم
بذری از اگر وُ … شاید وُ … نکاشته باشم
و گرنه
بلد بایدهای شهر
عطشِ واژه‌هایم را
فرو نمی‌نشاند

 

Sat 2 Feb 2008 :: 9:7 PM ::  نويسنده : مادر
به شط خواهم زد

در یک غروب گرم

همانجا که آب و آتش به هم رسیدند

همانجا که آبی و سرخ با هم آشتی می کنند و با هم در می آمیزند

به شط خواهم زد

در امتداد آفتاب

با بالهایی که ندارم

اما

سرخ می روم به شط و آبی زیبایش را می آلایم

به شط خواهم زد

به حرمت آفتاب

وقتی که عشق ، دیگر جانی ندارد

به شط خواهم زد

 

Tue 29 Jan 2008 :: 9:18 PM ::  نويسنده : مادر
اگر می خواهی قدرتمند باشی ،

خود انگیخته باش .

به خود اجازه بده

بدون تظاهر یا تلاش زیاد ،

با جریان طبیعت بیامیزی .

 

Wed 23 Jan 2008 :: 11:20 PM ::  نويسنده : مادر

چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عمیقی افتادند . بقیه ی قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چه قدر عمیق است به دو قورباغه ی دیگر گفتند که دیگر چاره ای نیست . شما به زودی خواهید مرد . دو قورباغه این حرفها را نادیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند که از گودال بیرون بپرند . اما قورباغه های دیگر دائما به آنها می گفتند که دست از تلاش بردارید . چون نمی توانید از گودال خارج شوید ، به زودی خواهید مرد .

بالاخره یکی از دو قورباغه تسلیم گفته های دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت او بی درنگ به ته گودال پرتاب شد و مرد . اما قورباغه ی دیگر با حد اکثر توانش برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد . بقیه ی قورباغه ها فریاد می زدند که دست از تلاش بردار ،‌ اما او با توان بیشتری تلاش کرد و بالاخره از گودال خارج شد . وقتی از گودال بیرون آمد ،‌ بقیه ی قورباغه ها از او پرسیدند : مگر تو حرفهای ما را نشنیدی ؟ معلوم شد که قورباغه ناشنواست ، در واقع او در تمام مدت فکر می کرده که دیگران او را تشویق می کنند .

 

Tue 22 Jan 2008 :: 3:27 AM ::  نويسنده : مادر
مادر عزیزم یک سال و نیم است که دیگر بین ما نیست تا برایمان بنویسد . حالا من برای شما می نویسم نا این خانه غبار بی کسی نگیرد

من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم

بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است

و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نمی کرد

و خاصیت عشق این است