|
! من یک مادرم .... همین
مهرباني و لطافت مادر را بارها ياد کرده ايم و ستوده ايم، ولي من، لحظه هاي ناب خشم و قهر او را نيز مي ستايم. لحظاتي که پايم در راه مي لغزيد و سوي بيراهه مي رفتم. لحظاتي که دست به خطا مي بردم و از سر جهل راه عصيان پيش مي گرفتم. نه به کلام او دل مي سپردم و نه به نگاه زنهار زده اش وقعي مي نهادم. سر در جيب جهالت فرو کرده، راه خود مي رفتم و او چون کوهي سترگ، راه بر من مي بست. چون رودي خروشان مي خروشيد، آن گونه که خود را خردتر از آن مي ديدم که نافرماني کنم و چه زود پرده جهالتم دريده مي شد و چشم دلم گشوده، و مي ديدم که با آن خشم لبريز از مهرباني اش، چگونه راه مرا بر پرتگاه خطا بسته است و آن گاه، فروتنانه به سپاسش مي نشستم. میشکا به دون شک بازگشت همگان به سوی خداست . اینجا را مادرم برای تنهاییهایش می نوشت . ولی بی خبر ترکمان کرد و این خانه بی صاحبخانه ماند . برای آنکه چراغ این خانه بسوزد روزهای زیادی است می گردم که رمز عبور مادر را بیابم .خوشبختانه امروز آن را بین یادداشت های مهم مادر پیدا نمودم و با شوقی کودکانه برای نوشتن اینجا آمدم . از این به بعد من اینجا می نویسم. رنج های دوستان مادر و از همه بیشتر نرگسی که عزیز دل مادر بود ادامه اینجا را برایم وظیفه می کند. امیدوارم که بتوانم کمی از غم دوری مادر را فراموش کنم و شما هم کمی التیام بیابید . من تا به الان وبی نداشته ام و بلد نیستم که چه باید بکنم . اگر کمکم کنید خیلی متشکر می شوم. میشکا مادر عزیزم یک سال و نیم است که دیگر بین ما نیست تا برایمان بنویسد . حالا من برای شما می نویسم نا این خانه غبار بی کسی نگیرد ![]() من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نمی کرد و خاصیت عشق این است آرشيو وبلاگ |
|