|
! من یک مادرم .... همین
ای دریغ ای دریغ دردا که دل نماند و بر او نام درد ماند وز یار یادگار دلم یاد کرد ماند بر شاخ عمر برق گذشت و خزان رسید یک نیمه زو سیاه و دگر نیمه زرد ماند خار بلا بماند، نه خرما نه ورد ماند عمرم بشد به پای شب و روز و غم گذاشت موکب دو اسبه رفت و همه راهگرد ماند دل نقشی از مراد چو موم از نگین گرفت یک لحظه جفت بود و همه عمر فرد ماند گردون نبرد ساخت به خونریز با دلم در دیده خون دل ز نشان نبرد ماند مادر عزیزم یک سال و نیم است که دیگر بین ما نیست تا برایمان بنویسد . حالا من برای شما می نویسم نا این خانه غبار بی کسی نگیرد ![]() من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نمی کرد و خاصیت عشق این است آرشيو وبلاگ |
|