|
! من یک مادرم .... همین
این روزها کارم همش گریه هست .نمی تونم بنویسم .یاد خاطرات گذشته در دلم زبانه میکشه و وجودم را به آتش می کشه .کنار آمدن باهاشون از مرگ سخت تره . خیلی احساس تنهایی دارم . ببخشید چون که دیر به دیر می تونم به اینترنت سر بزنم مجبورم نظرات را تاییدی نگه دارم . از نسترن عزیزتر از جان خودم معذرت خواهی می کنم که جواب محبتاش رو واقعا نمی تونم اونطوری که شایسته هست بدم . از دوستان خیلی خوب دیگه زیتون سبز و یاس و شاپرک قصه ها هم خیلی عذر می خوام. از اين بن بست تنگ من منى ها ببر ما را به دشت روشنى ها به قرآن، بى تو احساسى غريبيم در اين دنياى آدم آهنى ها دستانم از تو خالیست ولی قلبم از یاد تو و نور نگاهت لبریز است . مادر روزت مبارک
بیمارم ، مادر جان! می دانم ، می بینی می بینم ، می دانی می ترسی، می لرزی از کارم ، رفتارم ، مادر جان! می دانم ، می بینی گه گریم ، گه خندم گه گیجم ، گه مستم و هر شب تا روزش بیدارم ، بیدارم ، مادر جان! می دانم ، می دانی کز دنیا ، وز هستی هشیاری ، یا مستی از مادر، از خواهر از دختر، از همسر از این یک ، وآن دیگر بیزارم ، بیزارم ، مادر جان! من دردم بی ساحل تو رنجت بی حاصل ساحر شو ، جادو کن درمان کن ، دارو کن بیمارم ،بیمارم ،بیمارم ،مادر جان! از نرگسی عزیز و بسیار مهربونم که در این یک سال دوری از مادر حتی یک روز من و خانواده ام را تنها نگذاشتند و با دلداریهاشون ازراه بسیار دور غم دوری از مادرم را برای ما سبکتر کردند و خاصه این که خیلی مایه آرامش من هستند خیلی تشکر می کنم و بوجودشون افتخار می کنم.
سلام مادر خوبم با یک نامه کودکانه از دخترت چطوری ؟اصلا نامه رو میخونی یا نه ؟ برای نسترن نوشتم که چه دلتنگ تو هستم . با این که عمری از من گدشته و خود صاحب فرزندی جوان هستم ولی باور بکن هنوز به محبت تو احتیاج داشتم و تو خیلی زود ترکم کردی . خیلی زود مرا با غصه و غمها ی روزگار تنها گذاشتی مادر . دیروز به سرم زد به همون فروشگاهی که همیشه دوست داشتی برم و برات کادو بخرم . دیوانه شدم انگار .مادر دلم بهانه تو رو داره . کجاست که یاد مهربونیها و خوبیهاتو برای ما زنده نکنه . هانی یک ریز از تو می گه و عکسهات رو به چهار دیوار اتاق زده و باهات حرف میزنه . با نسترن گاهی ایمیل بازی میکنیم . چقدر بوی تو رو میده مادر . کاشکی اینقدر از هم دور نبودیم .وقتی یادم میاد که با امیدواری از ایران می گفتی و از این که به دیدنش میری دلم آتش میگیره .مادر تو اینقدر دوست داشتنی بودی که هیچکس از تو خاطره بدی به ذهن نداره . چقدر دلم می خواد ببوسمت و بوت کنم . تو بوی عشق میدی مادرعزیزم . از اینکه نمیتونم مرتب اینجا بنویسم خیلی ناراحتم .ولی مطمئن باش اینجا همیشه باقی میمونه مثل یادت که همیشه با ماست. سالروز شهادت هشتمین اختر تابناک آسمان امامت و ولایت، امام رضا(ع) تسلیت باد.
ای دریغ ای دریغ دردا که دل نماند و بر او نام درد ماند وز یار یادگار دلم یاد کرد ماند بر شاخ عمر برق گذشت و خزان رسید یک نیمه زو سیاه و دگر نیمه زرد ماند خار بلا بماند، نه خرما نه ورد ماند عمرم بشد به پای شب و روز و غم گذاشت موکب دو اسبه رفت و همه راهگرد ماند دل نقشی از مراد چو موم از نگین گرفت یک لحظه جفت بود و همه عمر فرد ماند گردون نبرد ساخت به خونریز با دلم در دیده خون دل ز نشان نبرد ماند امسال شب یلدا هیچ لطفی نداره . مادر جاتون خیلی برامون خالیه . اگر بودید حتما حافظ خوانی داشتی باز هم .
مهرباني و لطافت مادر را بارها ياد کرده ايم و ستوده ايم، ولي من، لحظه هاي ناب خشم و قهر او را نيز مي ستايم. لحظاتي که پايم در راه مي لغزيد و سوي بيراهه مي رفتم. لحظاتي که دست به خطا مي بردم و از سر جهل راه عصيان پيش مي گرفتم. نه به کلام او دل مي سپردم و نه به نگاه زنهار زده اش وقعي مي نهادم. سر در جيب جهالت فرو کرده، راه خود مي رفتم و او چون کوهي سترگ، راه بر من مي بست. چون رودي خروشان مي خروشيد، آن گونه که خود را خردتر از آن مي ديدم که نافرماني کنم و چه زود پرده جهالتم دريده مي شد و چشم دلم گشوده، و مي ديدم که با آن خشم لبريز از مهرباني اش، چگونه راه مرا بر پرتگاه خطا بسته است و آن گاه، فروتنانه به سپاسش مي نشستم. میشکا به دون شک بازگشت همگان به سوی خداست . اینجا را مادرم برای تنهاییهایش می نوشت . ولی بی خبر ترکمان کرد و این خانه بی صاحبخانه ماند . برای آنکه چراغ این خانه بسوزد روزهای زیادی است می گردم که رمز عبور مادر را بیابم .خوشبختانه امروز آن را بین یادداشت های مهم مادر پیدا نمودم و با شوقی کودکانه برای نوشتن اینجا آمدم . از این به بعد من اینجا می نویسم. رنج های دوستان مادر و از همه بیشتر نرگسی که عزیز دل مادر بود ادامه اینجا را برایم وظیفه می کند. امیدوارم که بتوانم کمی از غم دوری مادر را فراموش کنم و شما هم کمی التیام بیابید . من تا به الان وبی نداشته ام و بلد نیستم که چه باید بکنم . اگر کمکم کنید خیلی متشکر می شوم. میشکا می توانم مادرش نباشم و مادری کنم برایش. می توانم او را ندیده باشم ولی حسش کرده باشم . می توانم چشمهای مهربانش را دیده باشم و اشکهایش را از گونه هایش سترده باشم . می توانم او را فرزندم خطاب کنم و او مرا مادر بخواند. می توانم شادی های کودکانه اش را با بندبند وجودم بخندم و بر غمهایش زار زار بگریم. می توانم نزاده باشمش ولی فرزندم بدانمش. می توانم همین حالا فرسنگها دور باشم از او ولی سرش را بر دامنم بگذارم و موهایش را نوازش کنم و دلش را تسلی بدهم. می توانم به او بگویم مادر غمت را به جان می خرد تا تو مثل همیشه بخندی. می توانم به او بگویم خنده هایم مال تو گریه هایت مال من . می توانم در غریبی خودم برای دل غمگینش لالایی بخوانم و آرامش کنم و وقتی کودکم خوابید پنهانی برای غصه هایش اشک بریزم.می توانم از همین جا بگویم فرزندم؛ پسرم؛ عزیزم؛ امیرنازنینم ؛ غمت دلم را پریشان کرده ولی تو را پریشان نمی خواهم. تو بخند که زندگی به ما بخندد . همه دوستت داریم .
لبخند زدی و آسمان آبی شد
شبهای قشنگ عشق مهتابی شد
پروانه پس از تولد زيبايت
تا اخر عمر غرق بی تابی شد
نرگسی جان میلادت مبارک
همراه با یک سبد بوسه و گل
ببینید دو تا چشم سیاه و یک جفت دست مهربون کد این قالب رو به مادر هدیه کرد . من که از این کارها بلد نیستم . من به قربان این چشمها و این دستها . خیلی زیباست با این فنجانهای قلبی که آدم را عاشق می کنه . اینجا سرسبزی و گل و تفریح و همه چیز هست ولی قلبها با عشق و دوستی بیگانه .....
برای نرگسی جانم که این آواز را خیلی دوست دارد :
به من گفتي که دل دريا کن اي دوست
همه دريا از آن ما کن اي دوست
مکش دريا به خون پروا کن اي دوست
تو با جامي ربودي ماه از آب
تو نيلوفر شدي من اشک مهتاب
پلنگ کوه ها درخوابه امشب
دل من در تنم بي تابه امشب
اینجا
هوا چنان سرد است که سرما را حس نمی کنم و زخم چنان گرم که درد را عطر رازقی کجایی ؟ وقتی عطر حضورت را بر باغچه ی جانم می پاشی تمام بودن من با نسیم و حرکت دستهایت به رقص می آید
زندگی شیرین است اما نه به شرط چاقو به شرط عشق زندگی شهد است اما نه شهد گل شهد محبت و مهربانی زندگی وقتی به کام می نشیند که زنده گی باشد
این که مدام به سینه ات می کوبد قلب نیست ماهی کوچکی ست که دارد نهنگ می شود ماهی کوچکی که طعم تنگ بلورین آزارش می دهد و بوی دریا هوایی اش کرده است .... قلب ها همه نهنگانند در اشتیاق اقیانوس اما کیست که باور کند در سینه اش نهنگی می تپد ؟! ....
امروز جمال تو , بر دیده مبارک باد گلها چو میان بندد بر جمله جهان خندد خوبان چو رخت دیده , افتاده و لغزیده بی گفت زبان تو , بیحرف و بیان تو هزار شکر که دیدم به کام خویشت باز
از آتش عشق هر که افروخته نيست گر سوخته دل نه اي زما دور که ما
خواهم که بر زلفت خواهم بر ابرويت یک شب بيا منزل ما روح و روان ما شد خواهم که بر چشمت خواهم که بر رويت
امروز هم نیامدی آقای من ؟ خوشا به طاقتت ! به انتظار شنیدن صدای خوش گام های عنبرآمیزت شب تا سحر ، سپیده تا شامگاه ، دیده به در دوخته ام . هنگامی که ناامید می شوم از هر آدینه ، آهی به بلندای تاریخ انتظار از نهادم برمی آید و سینه ی تف دیده ام را می سوزاند . بگو آقای من چگونه تاب بیاورم دوری تو را که عمر آفتاب لب بام است و فردایم را نامطمئنم ؟ آقای بی کسی هایم دل کوچکم را رحمی کن که بیتابانه می لرزد و تو را می جوید . بگو کدامین جمعه می آیی ؟؟؟
شاه ترکان سخن مدعیان می شنود / شرمی از مظلمه خون سیاووشش باد همین ! زنی با چتر می گذشت نگاهش کردم گریه کرده بود باران می بارید ....... باران می بارید
من شهر را خوب بلدم ! خیال میکنی دلم را ، نابلد بایدها به شهر آوردهام وُ به کاهدان زدهام ؟ تو راستی راستی هنوز باورت میشود که در خلوتِ خیابانِ این شهرِ ناشلوغ که عطرِ عابرانش بوی بن بست میدهد و هیچ نگاهی طعمِ دریا را به دهانم نمیریزد ، دلم را گم میکنم ؟
به شط خواهم زد
در یک غروب گرم همانجا که آب و آتش به هم رسیدند همانجا که آبی و سرخ با هم آشتی می کنند و با هم در می آمیزند در امتداد آفتاب با بالهایی که ندارم اما سرخ می روم به شط و آبی زیبایش را می آلایم به حرمت آفتاب وقتی که عشق ، دیگر جانی ندارد
اگر می خواهی قدرتمند باشی ،
خود انگیخته باش . به خود اجازه بده بدون تظاهر یا تلاش زیاد ، با جریان طبیعت بیامیزی .
چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عمیقی افتادند . بقیه ی قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چه قدر عمیق است به دو قورباغه ی دیگر گفتند که دیگر چاره ای نیست . شما به زودی خواهید مرد . دو قورباغه این حرفها را نادیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند که از گودال بیرون بپرند . اما قورباغه های دیگر دائما به آنها می گفتند که دست از تلاش بردارید . چون نمی توانید از گودال خارج شوید ، به زودی خواهید مرد . بالاخره یکی از دو قورباغه تسلیم گفته های دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت او بی درنگ به ته گودال پرتاب شد و مرد . اما قورباغه ی دیگر با حد اکثر توانش برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد . بقیه ی قورباغه ها فریاد می زدند که دست از تلاش بردار ، اما او با توان بیشتری تلاش کرد و بالاخره از گودال خارج شد . وقتی از گودال بیرون آمد ، بقیه ی قورباغه ها از او پرسیدند : مگر تو حرفهای ما را نشنیدی ؟ معلوم شد که قورباغه ناشنواست ، در واقع او در تمام مدت فکر می کرده که دیگران او را تشویق می کنند .
بسط رویا
بسط تفکر عمق نگاه ناگهان اتفاق افتاده بود و تحمل را ناپایدار می نمود هویت بافتش درشت تر شده بود
قصه را كه ميداني! قصه مرغان و كوه قاف را ، قصه رفتن و آن هفت وادي صعب را، قصه سيمرغ و آينه را ؟ قصه نيست ؛ حكايت تقدير است كه بر پيشانيام نوشتهاند . هزار سال است كه تقدير را تأخير ميكنم . اما چه كنم با هدهد ، هدهدي كه از عهد سليمان تا امروز هر بامداد صدايم ميزند ؛ و من همان گنجشك كوچك عذرخواهم كه هر روز بهانهاي ميآورد ، بهانههاي كوچك بيمقدار . تنم نازك است و بالهايم نحيف . من از راه سخت و سنگ و سنگلاخ ميترسم .من از گم شدن ، من از تشنگي ، من از تاريك و دور واهمه دارم . گفتي قرار است بالهايمان را توي حوض داغ خورشيد بشوييم ؟ گفتي كه اين تازه اول قصه است ؟ گفتي كه بعد نوبت معرفت است و توحيد ؟ گفتي كه حيرت ، بار درخت توحيد است ؟ گفتي بي نيازي ... ؟ گفتي كه فقر ... ؟ گفتي كه آخرش محو است و عدم ..... ؟ آي هدهد ! آي هدهد ! بايست ؛ نه ، من طاقتش را ندارم . بهار كه بيايد ديگر رفتهام . بهار ، بهانه رفتن است . حق با هدهد است كه ميگفت : رفتن زيباتر است ، ماندن شكوهي ندارد ؛ آن هم پشت اين سنگريزههاي طلب . گيرم كه ماندم و باز بالبال زدم ، توي خاك و خاطره ، توي گذشته و گل . گيرم كه بالم را هزار سال ديگر هم بسته نگه داشتم . بالهاي بسته اما طعم اوج را كي خواهد چشيد ؟ ميروم ، بايد رفت ؛ در خون تپيده و پرپر . سيمرغ ، مرغان را در خون تپيده دوستتر دارد . هدهد بود كه اين را به من گفت . راستي ، اگر ديگر نيامدم ، يعني كه آتش گرفتهام ؛ يعني كه شعلهورم ! يعني سوختم ؛ يعني خاكسترم را هم باد برده است . ميروم اما هر جا كه رسيدم ، پري به يادگار برايت خواهم گذاشت . ميدانم ، اين كمترين شرط جوانمردي است . بدرود ، رفيق روزهاي بيقراريام ! قرارمان اما در حوالي قاف ، پشت آشيانه سيمرغ ، آنجا كه جز بال و پر سوخته ، نشاني ندارد ....
سلام بعد از قریب یک سال آمدم که آپدیت کنم . دست و دلم به نوشتن نمی رود . نه که حرفی نباشد ، که هست . نه که چون کسی اینجا نمی آید ، چیزی نبوده که بیاید . از آن گذشته خوشحالم که در این یک سال اینجا هم غریب مانده ام ، مثل همه دنیا . پس چرا نمی توانم بنویسم ؟ شاید به این دلیل که همیشه شنونده بوده ام ، نه گوینده . شاید برای این که نمی خواهم دردهایم را قسمت کنم ، اگر چه شریک دردهای دیگران هستم . شاید برای این که من یک مادرم .... یک مادر ! چرا می گویند گرگ بیابان هم مادر نشود ؟! نمی دانم ..... نمی دانم در هر صورت زیاد هم بیکار نماندم .... حداقل آهنگ این صفحه ی متروکه را تغییر دادم .... بد نیست !
سلام هدفم از گشایش این صفحه ، گشودن پنجره ای ست به تنهایی های یک مادر ....
ببار ای نم نم باران زمین خشــــــک را تر کن سرود زندگی سر کن دلم تنگه ، دلم تنگه سرود زندگی ســـــر کن دلم تنگه ، دلم تنگه
مادر عزیزم یک سال و نیم است که دیگر بین ما نیست تا برایمان بنویسد . حالا من برای شما می نویسم نا این خانه غبار بی کسی نگیرد ![]() من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نمی کرد و خاصیت عشق این است آرشيو وبلاگ |
|